تبلیغات
سه تفنگدار
سه تفنگدار
یکی برای همه و همه برای یکی 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
اگه قرار بود خدا یه گناه رو آزاد کنه ،تو کدومو انتخاب می کنی؟







این یه شعر خیلی زیاست که واقعا تاثیر گذاره خواهش می کنم تا آخر بخونیدش.

سخت آشفته و غمگین بودم...

به خودم می گفتم : بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم می گیرند درس و مشق خود را

باید امروز یکی را بزنم ،اخم کنم و نخندم اصلا

تا بترسند از من و حسابی ببرند...

خط کشی آوردم،در هوا چرخاندم...

چشم ها در پی چوب هر طرف می غلتید

_مشق ها را بگذارید جلو ،زود،معطل نکنید!

-اولی کامل بود

-دومی بد خط بود،بر سرش داد زدم

-سومی می لرزید . خوب گیر آوردم!!!

صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف ،آن طرف ،نیمکتش را می گشت.

-تو کجایی بچه؟؟؟؟

-بله آقا ، این جا

همچنان می لرزید

-پاک تنبل شده ای بچه ی بد

-به خدا دفتر من گم شده آقا،همه شاهد هستند ،ما نوشتیم آقا.

-باز کن دستت را

خط کشم بالا رفت.خواستم بر کف دستش بزنم

او تقلا می کرد .

چون نگاهش کردم،ناله ی سختی کرد

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کردو سپس ساکت شد.

همچنان می گریید ،مثل شخصی آرام،بی خروش و ناله...

ناگهان حمد الله در کنارم خم شد

زیر یک میز کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد...

گفت: آقا ایناهاش . دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم ،عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم ، بر دلم آتش زد

سرخی گونه ی او به کبودی گروید...

صبح فردا دیدم که حسن با پدرش و یکی مرد دگر می آیند...

خجل و دل نگران  ،

منتظر ماندم من تا که حرفی بزند

شکوه ای یا گله ای،یا که شاید دعوا

سخت در اندیشه ی آنان بودم.

پدرش بعد سلام ،گفت که:

لطفی بکنید،و حسن را بسپارید به ما

گفتمش چی شده آقا رحمان؟؟؟

گفت : این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمیگشته

به زمین افتاده ، بچه سر به هوا

یا که دعوا ساخته ،قصه ای ساخته است

زیر ابرو و کنار چشمش،متورم شده است

درد سختی دارد، می بریمش دکتر . با اجازه آقا...

چشمم افتاد به چشم کودک...

غرق اندوه و تاثر گشتم...

من شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد و کوچک،این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب و دفتر...

من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت ،آن چه من از سر خشم بر سرش آوردم

عیب کار از خود من بود و نمی دانستم

من از آن روز معلم شده ام...

او به من یاد بداد درس زیبایی را...

که به هنگامه ی خشم

نه به دل تصمیمی

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

یا چرا اصلا من عصبانی باشم؟؟؟

با محبت شاید گرهی بگشایم

با خشونت هرگز...

باخشونت هرگز...

با خشونت هرگز...

 

خواهشا برای دل گرمی ما هم که شده نظر بذارید.

 


برچسب ها: معلم، شعر، دانش آموز، تنبیه، مدرسه، تکلیف، شعر زیبا، شعر احساسی،
[ پنجشنبه 6 بهمن 1390 ] [ 03:03 ب.ظ ] [ fafa ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

كد ماوس


فال حافظ